تبليغاتX
راوی لحظات سروش


















راوی لحظات سروش


هنوز ايمان دارم به بودنش
بودنی سرشار از ابهام
اما مملوء از يقيين
تو بگذار چنين باشد،تو فقط بگذار



پی نوشت نخست: اين دل من است که اينجا دارد پرپر ميشود
پی نوشت ثانی: اما بازهم زيباست


+نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت18:0توسط سروش | |

گاهی اوقات احساس میکنم با معرفت ترین رفیق من  ایرانسل.

چرا؟!؟!؟!

تمام اس ام اس ایی که واسم میاد از ایرانسله.دمش گرم،من یه دونه اس ام اسم بهش نمیدم ولی انقدر مرام داره که هنوز اس رو میده.
گاهی وقتا دیگه ازش کلافه میشم.ولی تو این روزگار غریب اینم خودش غنیمته.

+نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1390ساعت21:57توسط سروش | |

درود بر تمام مادرانی که از روز ازل همراهم بودند.
زمستان ...
ماداری که همیشه مجتاج آغوش گرمش هستم اما هیف از آن که تنها گاهیی یاد فرزندش میکند.
درود بر تو ای مادر ای بهار...
که حضورت مملوء از بهشت است.
و پاییز...
مادری که بی نهایت دوسش میدارم و همیشه هست چرا که بودنش مسبب عشق میباشد و عاشق همیشه خواهد ماند.
تابستان...
مادر کودکی هایم.پر شور و پر طرب.

پ.ن: این درخت انجیر خانه مان فرزند خوانده مادران من است.همیشه همرنگ با تو خواهم ماند.

+نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان1390ساعت16:18توسط سروش | |

بچه هایی که به این وبلاگ لطف دارن وافعآ ممنونم.ولی میدونید که وبلاگ نوشتن کلی وقت می خواد و منم که در تنگنای زمان اسیر.(اوه چقدر فلسفی شد.سروش خودت باش)
آهان خواستم اینو بگم.فعالیتهای اینترنتیم بیشتر داره معطوف به ف.ی.س.ب.و.ک میشه.
گاهی اوقات دلم واسه وبلاگ خیلی تنگ میشه میام به وبلاگاتون سر میزنم دلم گشاد بشه.به وبلاگ خودم سر نمیزنم چون که بدجور افسردم میکنه.:))
راستشو بخواین وبلاگ با گودر حال میداد الآن اونم نیست،لری جون زحمت کشیدن حذفش کردن به جاش گوگل پلاس اومده که اصلآ حال نمیده.ولی من اونجا هم هستم.دیگه چی کار میشه کرد باید ساخت،گرچه میسوزیم چلیز و پلیز میکنیم هی میگیم لری این چه بلایی بود سر ما آوردی آخه بی مرام...(امشب بچه های گودر سابق با هم جمع شدن قراره یک نامه انگلیسی پر از منفی 18 خطاب به لری بنویسن و همش لایک کنن و شیر)ولی میسازیم.
راستی یک خبر:
فکر کنم                عاشق شدم.
یه عشق کهنه که همیشه همرام بوده این روزا داره فوران میکنه.
ای خدا...چه حال بی حالی دارم من.
از اصل مطلب دور نشیم.آهای تخته سیاه اینوره دیگه بی خیال اون بشو.اوی با تو ام.

+نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1390ساعت19:43توسط سروش | |

یه اتاق طالعه درست کردم توووووپ.

البته داداشم خیلی بهم کمک کرد 4 تا قفسه چوبی کتاب بهم داد که البته من هر چی زور زدم و از کتابای اضافی بابامم مدد گرفتم فقط تونستم یکی شو پور کنم البته اگه بهش بشه گفت پر!!!

اینو می خواستم بگم،که امروز داشتم یه مقدار کتابی که قبلآ از شر بیجایی زیر تخت و پشت کمد و... چپونده بودمشون و در میاوردم.که یک دفترچه قدیمی پیدا کردم،دفترچه مال عموم بود،عمو رضا، که سالهاست از این دنیا رفته به کجاشو دیگه نمیدونم...دفترچه مربوط میشد به دورانی که افتخاری رفته بود جنگ،اتفاقآ سئوالی که تو ذهن منم نقش بسته بود و یکی از همسنگراش ازش می پرسه :چرا اومدی جنگ؟ مگه از جونت سیر شدی؟ بعد خودش تو نوشتش میاره که من آمدنم فقط برای رضای خدا بوده و از این جور حرفا که نشون میده انسانی مذهبی بوده.از این که بگذریم چند صفحه جلوتر یک روز شدیدآ باروونی رو وصف میکنه که حتی نصف شب همه مجبور میشن سنگر رو ترک کنند و آب هایی که از سقف و کف سنگر وارد شده رو بیرون بریزن.که با مفصل با چزییات کامل وصفش میکنه چوری که میتونی حسش کنی،خصوصآ من که هنوزم تو حال و هوای خدمتم...
کلی از کتابایی که الآنم من دارم مال همین عمو رضای خدابیامرزمه.که تو سن 18-19 سالگی واسه خودش کتابخونه شخصی داشته ولی بابام همیشه بهم میگه مثل عموت فقط کتاب خر نباشه(کسی که کتاب میخره)...

هر چند این عمومو اصلآ ندیدم ولی خیلی ازش خوشم میاد...

+نوشته شده در پنجشنبه 14 مهر1390ساعت18:56توسط سروش | |

از بس این روزها زندگیم پر از اتفاقه، حال و حوصله توضیح دادن حتی یکیشم ندارم چون همشون یه هم ربط داره و در آخر باید یک 4،3... صفحه ای فقط تابپ کنم.الآنم به خاطر خالی نبودن عریضه یک لطیفه بانمک که از طریق همین اینترنتم پیداش کردم میزارم.شاید خنده دار باشه،واسه من که بوود:


زن: خبر خوب! من حامله هستم، تو بالاخره پدر شدی... مرد: چمدونات رو ببند و گمشو، همین حالا و برای همیشه از اینجا برو!... زن: چرا؟!... مرد: من دو سال قبل بدون این كه به كسی بگویم، عمل وازكتومی انجام دادم... زن (با گریه و جیغ): اگر به من توجه می‌كردی، این اتفاق هرگز رخ نمی‌داد، من تمام این مدت با پسرخاله‌ام می‌خوابیدم چون تو همیشه منشی‌های شركت را بیش‌تر از همسرت دوست داشتی، بزرگ‌ترین دروغت هم این بود كه بهم گفتی عاشقم هستی... مرد: نه! بزرگ‌ترین دروغم این بود كه عمل وازكتومی داشته‌ام

+نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت1:17توسط سروش | |

دوباره سلام...

این مدت اصلآ نمیتونستم بیام اینجا.از بس که شانس خدمتی داشتم.دوباره افتادم یه جای دور که دسترسی به تکنولوژی برام غیر ممکن بود حتی آهنگ نمی تونستم گوش بدم چه برسه به اینترنت و وب و...
اما یک خبر خوش ارشد قبول شدم.حالا تا 2 سال دیگه همه چی آرومه من چقدر خوشحالم.
خلاصه دور هر چی خدمت و سربازی و از جلو نظام خبر دار به خط قرمز میکشیم و خلـاص...........

+نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت11:45توسط سروش | |